تبليغاتX
زندگی بی تو

زندگی بی تو

چند روزیست

ک در دلم خانه کردی

فرشت را پهن کردیو ارام نشستی

دلم شده  جای تو

میدانم ک میدانی

اما نمیدانم جای من کجاست

در سیاهی و ظلمت شبهای سرد پاییزی

وقتی ک خیالت هجوم میاره تو سرم

مثه ی بچه کوچیک سرمو میزارم زیر پتو

تا از ترس وجودم کم شه

ترس نبودنات

نه ترس رفتنت

نبودن با رفتن خیلی فرق دارد

میدانی

......شاید تورا روزی نشادم پای حرفایم

حرفایی ک ناگفته مانده

شاید هم.................

در فکر روز خدا حافظیم

روزی ک تو می روی و من میمانم

با رفتنت اما

 سایه ات از زندگیم نخواهد رفت

و شاید نگذارد خورشید

گرمایش را بر من بتاباند

شاید

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 15:6 توسط یلدا| |

برای تو

 

 

برای تو مینویسم

برای تو ک خودت میدانی

درذهنم هرچه گشتم نیافتم

انچه ک میخواستم

حرف تو مانند پتکی درسرم میخورد

نمیدانم می آیی یانه

کاش ببینی ک باز نوشتم

اما

برای تو

تویی ک وسعتت به اندازه اقیانوس است

وسعت دلت را میگویم

گرمایت ب اندازه خورشید ساعت دوازده است

گرمای کلامت

نمیدانم از تو چه بگویم

شاید نیایی

ندانی

شاید................

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 22:1 توسط یلدا| |

و عشق ......

چه بی اجازه وارد حریمها میشود

و چه عجولانه میرود

چه زود تمام میشود تمام خیالاتم

من خود را برای روز دیدار می اراستم

و تو در فکر رفتن بودی

تو برای رفتنت دلیل نمیخواستی

اما من چرا میخواستم

چرا

چرا؟؟

چه تجربه تلخیست

تکرار رفتن بی دلیل

تکرار

من از تکرارها بیزارم

من از دوست داشتن ها بیزارم

برایم غریب است

دیگر تکرار نمیکنم

چه تلخ است غم نامه من

چه تلخ..........

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:20 توسط یلدا| |

برگرد و بمن نگاه کن

من هنوز پشت سرت ایستاده ام

برگردو چشمان خیسو ملتمسانه ام را ببین

ببین چگونه میبارد.برگردو بمن بگو

بگو جرمم چه بود

به چه جرمی باید میشکستم

تو که همه کار را کردی

چوبه دار را هم میبستی

اما به چه جرمی؟جرمم چه بود؟

که اینگونه تحقیرانه مراتنها گذاشتی

دستانم به سوی تو دراز شده ان

دستانم گرمای تن تب داره تورا میخواهد

موهایم نوازش دستان تورا میخواهد

نفس بکش مرا با گرمای وجودت بمیران

چشمانم را باز میکنم

باز من غرق در خیالاتم شدم

صورتم خیس شده

چشمانم خیره به ماه

ماه

ماه

تو کیستی که اینگونه من برایت بی تابم

کیستی؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 21:13 توسط یلدا| |

غریب است دوست داشتن.


و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...


وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...


و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛


به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر،

 ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر،

ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛


تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 10:33 توسط یلدا| |

......عشق بی خبر می اید

 و مهمانی است ناخوانده....

عاشق میشوی

بی انکه معشوق را بشناسی

پس روی می اوری به خیالبافی

وگمان میبری هرانچه خوبی دراین دنیاست

همه در معشوق گرد امده

عاشق را باحقیقت کاری نیست

احساسات چنان بر او غلبه گشته ک جزمعشوق هیچ نمیبیند

درعشق عقل تماشاگرذی بیش نیست....

اگر عقل را به عشق راهی بود

دیگر عشق وجود نداشت

عشق را عمریست کوتاه

توگویی طفلیست گریز پای

درچشم برهم زدنی ازدستت میگریزد

تو میمانی و خاطراتی تلخ و اندوهی جانکاه

واگر بیندیشی که ای کاش

عقل راهم به عشق راهی بود

تازه میرسی به این جمله

دوست داشتن برتراز عشق است..........

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 20:18 توسط یلدا| |

تو گفتی قرارمان ساعت 23

روی ایوان خانه شما

ماه حلقه اتشین اتصالمان

من تو را  در ماه

تو مرا در ماه

 چه قراری

چه اتصالی

با فرسنگها فاصله....

و ماه برایم جالب شد

ماه اشتراک ما شد

ماه ایینه ای شد ک تو دران میدرخشیدی

روی ایوان خانه مان

عشق بازی کردم با ماه

ماه برایم تو بودی

ساعت 23تورا دیدار کردم

چه شبی بود ان شب

کنار گلهای باغچه حیاطمان

زندگی را با تو حس کردم

من تورا در ماه دیدار کردم

بی انکه فاصله هارا حس کنم

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 20:17 توسط یلدا| |

یادت از ذهنم نمیره بیرون

اما ازم دل کندی تو خیلی اسون

من نگفتم ک بیا

تو اومدی

تو میخواستی ک بمونی تا اخرش

من که گفتم تو بمون

تو نموندی

رفتیو خاطره هاتو جا گذاشتی

چه قشنگن

چقده تلخ اون همه یادگاری تو فکر من

چه کشکه گفتن وازه ی دوست دارم

چ قشنگه از ته دل

حیف ک نیست

نمیدونم از کجاست

از هوا یا هوسه

کاش یادت نره روزامونو

نه منو

وای ک رفتم میدونم از یاد تو

امامن نمازمو میخونم برای تو

.............................

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:18 توسط یلدا| |

سلام به همه ی دوستای گلم.ببخشی که مدتیه ک جواتون نمیدم.

نذارین رو حساب بی معرفتی.

تندی میامو میرم.جبران میکنم.اینم ی مطلب تازه

............................................

به همه جا سرک میکشم

ب دنبال وازها میگردم

وازه ای که بیانگر روزگارم باشد

نمیایبم

اتاق برایم کوچک شده

خنده های زورکی بر لبانم

نشانه چیست؟

خسته شدم برای از ته دلش

بوی بهار نارنج

وای چه حسیست

بوی عاشقی در هوای یار را میماند

کاش میشد دیوارها را شکست

حریم هارا درید

به هرکجا ک میخواهد دلم رفت

ذهنم خستست

چشمانم هوایش بارانیست باز

انگار عهدش فراموش شده

پیمان شکسته

بوی بهار نارنج

مستم میکند

می نخورده مست مستم
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:21 توسط یلدا| |

گاهی که دلم میگیرد

ابروانم در هممیرود

چشمانم ریز میشود

ودر ذهنم جستجوگر میشوم

تا یادی از تو زنده شود که دوستش میدارم

به همه جا سر میکشم

تا دلبخواهم را پیدا کنم

میگردم

نیست

پیدا نمیکنم

هیچ یاد و خاطره ای نمی یابم که دوست بدارم

انگار بیزار شدم

از همه ی گذشته ها

پاک کن کجاست؟

پاک میکنم

هرچیزی که قرار میشود

پاک میکنم

لبخندی از حسرت بر لبانم

چیزی برای مرور ندارم

هیچ چیز

هیچ چیز در ذهنم تاب نمی خورد

شیطنت نمی کند

زیبا نیست اما دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:16 توسط یلدا| |

مادرم رفته به حج

پدرم هم با اوست

تنها تراز همیشه ام

حرفایم را به که گویم

او جوابش جوابه من نیست

تنهایم

اغوشم تنهاست

منتظر تا بیایند برایشان بگشایم

اشک

اشک

اشک شوق و دل تنگی

اشک

مادرم با تو تنهایی سهل میشود

منتظرم تا بیایی

منتظر بوسه پدر اغوش گرمش

خدایا برایم نگهشان دار

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 22:58 توسط یلدا| |

سلام به دوستای گلم.ا

حتمالا این اخرین پستمه تو سال 89.خوشحالم ک این سال داره تموم میشه.

همینجا سال نو رویشاپیش تبریک میگم امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی باشه براتون.

ببخشید که واسه تک تکتون کامنت نذاشتم.

 

مهم نیست که قفلها دست کیست

مهم اینست که کلید ها دست خداست

از ته دل دعا میکنم

که درین روزهای اخرسال

توی این روز زیباشاه کلید تموم قفلهارو از خداوند عیدی بگیری

تقدیم به همه دوستای گلم

التماس دعا دارم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 21:8 توسط یلدا| |

یادمه اون قدیما

من بودمو ی مداد نوکی

هرجا و هروقت که میشد

 مینوشتم از خاطراها

3روزه مداد من

نمیاد باهام تا هرکجا

ما با هم حرمتا رو دلا شکوندیم

با هم از عشق بازیو رفتنا و اومدنا نوشتیم

چرا تنهام گذاشتی. نمینویسی؟

چیه نکنه دلت گرفته

نکنه توام تنها شدی؟

بیا یار من باش

اینروزا دلم گرفته

بیا تو فقط همراه من باش

اخه تنهام

گریه هم نمیاد سراغ من

تو دیگه چته

نمک میپاشی

میخوام از خودم بگم نمیزاری

.................................

ادامش نمیدونم چی بنویسم.نمیدونم

ادامشو ی دوست خوب واسم نوشته

قشنگه پس اضافه میکنم

........................................

میخوام از خودم بگم نمیزاری


قطره قطره اشمکو در میاری


تیکه تیکه نوک میشم برای تو


نیاد هیچ روزی که نشناسی منو


بنویس با قطره های خون من


که روزام به یاد تو بهار بشن


بنویس که من غریبم همه جا
.......................
...................
...........
......
...
.

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:15 توسط یلدا| |

من بودم

تو بودی

ی رود  روون

باد سردی موهاتو میرخت بهم

نم هوای شرجیم میخورد به گونه های من

چشامون خیره به هم

دلامون عاشق هم

دستامون تو دست هم

نه جدا بودن زهم

پا تو جای کفش تو

میزاشتم با شیطونی

تو نگاتو دادی به من

 من رو برگردوندم ازت

عاشق نگاهتم

نگاتو گرفتی از من

دادیشون ب اون یکی

رفتی از پیشم

خیلی وقته

خیلی وقته.

دلتو ازت گرفت؟

اخه دل ندادی بودی  تو بمن

رفتی اما جات خالیه

توی چشمای سیاه من

ی رزوی چشای من ایینه چشات بودن

یروزی دستای من رو قرمزیه لبات بودن

یادمه اون روزی که رو موهات دس کشیدم

بو کشیدم

نرمی تار موهات

چه حالی داشت

یادمه یروزی که مرهمه دردات شونه هام بود

اما من  ندادمش

گفتی قد دنیا ارزومه

 اما من ندادمش

گفتی لبهات شیرین ترین شیرینیه

اما من  ندادمش

تو که رفتی من موندمو کلی خاطره

تنهایی کنار ساحل با ی  دلهره

اسم من با صدفا رو ماسه ها

چه حالی داشت نگا به اون گوش ماهیا

حالا رفتی

گوش ماهیا شدن ی خاطره

سردیه هوام شده ی خاطره

راسی یادته تاب تاب عباسی

یادته تابشو تو بسته بودی

یادته قدم زدن تو جاده ها

رفتن و دل دادنو خندیدنا

یادته نشستنه رو صخره ها

تو کنارم بودیو من تو فضا

یادته ماهیگیرا اون بچه ها

یادته نگاهی که میخواست بشه اخرین نگاه

یادته دلت نزاشت

باز اومدی

حالا رفتی

من موندمو خاطره ها

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:27 توسط یلدا| |

صدایت میکنم

اما بی پاسخ میماند

چرا؟

شاید نمیشنوی؟

با نگاهم به دنبالت میگردم

روزهاست که شدم جستجو گر تو

نمی یابمت

کاش میدانستم

ایستگاه قطار

برای مقصدم قطاری نیست

قطار حرکت کرد

من خیره مینگرمش

قطار محو شد

رفت

اما من مانده ام

منتظر

منتظر

شاید برای مقصدم قطاری باشد

کوله بارم را بستم

دست رفیقی؟

میروم

بی هدف

تنها

حیران

نگاه مردم

نمیرسم

تو کجایی؟

نمی یابمت

تو کجایی؟

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:15 توسط یلدا| |

بارون

چقد دلم میخواست ببارد

امروز

الان

ایکاش ببارد

زیر بارون

پیاده

تنها

امروز چرا دلم گرفته

دلم هوای چیرو کرده

سرده

کاش کسی تنپوشش را بمن بدهد

شالش را کلاهش را

و تار مویی از من

برایش یادگاری بماند

بارون

چترم شکسته

میبندمش

صورتم خیس میشه

موهام مجعد

توی ایینه

زیبا نشدم

دلربا نشدم

اما دل بردم

دلم را برد با خود

اما رفت

دلم را پس نداد

انداخت؟

هنوز دارد؟

نه گفت دست من نیست

تو دل دادی اما....

من نگرفتمش

هه

بوی خاک نم دیده

توی کوچه قدیمی

تا ته کوچه میریم

من و اون؟نه من تنها با یاد اون

 چترم بسته

حس میکنم

نگام میکنه

نگاش میکنم

میگم نگاه نکن

میگه مال خودمه

میخنده

دستاش تو دستام

نگاش تو نگام

صدای مادرم

مثل پرنده پریدن

رفتن

تا خاطره شن

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 12:40 توسط یلدا| |

بهانه.....

شاید بهانه ای دارم!

شاد دلیلی دارم!

دلیلی برای اینهمه تغییر....

شاید هم نه؟؟!!

کسی چه میداند......

من؟

سکوت

وازه ای زیباست....

کاش روزی سکوت بشکند.

سکوت برای خودم بشکند.

گوش........

گوشی نیست یارای من.

انچه در دل است

گربر زبان بیاید

زیبا نیست

عاشق نیست.

مفهومی نیست

اگر تو بدانی.

نپرس

نخواه

که بدانی.

لذت

چه لذتی دارد

تنهایی گونه شستن.

که تو ندانی

اما تکرار؟

تکرارش هم لذتی دارد عجیب

که تو ندانی

حسش نکنی

چون من منم

تو تو.

شکست

نه اینبار اینه نشکست

صدای قلب من بود

چرا؟

چرا؟

سوالی که بی پاسخ ماند

سکوت زیباست

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 22:24 توسط یلدا| |

باز دلهره

باز عذاب

باز گریه

باز سیاهی هوا

چقدر دل گیره

این زمونه

من

تو

اون

اشک

گریه

هق هق

برای چی؟

برای کی؟

سرگیجه

سردرد

خستگی

بی حوصلم

همه چی رفت

من تو اون

چه طوفانیه

چقد سرده

لرزش فکهام

خنده تو

نگاه من

بی محلی تو

نگاه من

رفتن تو

حسرت تو دل من

نگاه تو

نگاه من

لبخند تو

دلم

دلم ریخت

اما یادم اومد

تو

توهم مسافری

میری

بی من.

تنها؟

نه.

من

من میمونم اینجا

تنها؟

اره

تنهام

چقد سرده

صدای دندونام

اشک

گریه

سکوت

و سکوتی تا اخر

اخر راه

رفتی

دست تکون دادم

نگام کردی

خندیدی

دلم

دلم...

اما

یادم اومد

تو

نگات

نگای من نیست

تو مسافری

میری

رفتی

تنها شدم

تنها؟

اره

تا اخرش

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 22:17 توسط یلدا| |

سلام دوستای خوبم .اگه من نمیام یا کم میام  دلیل بر بی معرفتی نذارین.من زود زود میام  .

این متن زیرو تقدیم میکنم به بهترین دوستم

......................................................................................................................

امروز تو به من گفتی:

حس من اینست

تو نقاب بر چهره ات داری

نقابی شاد

اما درونت خشکیده.

خواستم بگویم

همچون صورتکهای تئاتر ظاهرم میخنددو باطنم گریان است

کاش روزی ظاهرم باطن شود

اما سکوت کردم

چون چشمانم از اشک پر شد

وتوان صحبت را از من گرفت

وتو در تاریکی اشکم را ندیدی

و من شادم که تو ندیدی

.......

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:58 توسط یلدا| |

امروز دردی در وجودم بود

قلبم

هنوزم درد میکنه

امروز اولش خوب بود.

 ی شروع دوباره

بدون هیچ زنگی .پیامی

امروز هیچ دوستی نداشتم

همه منو یادشون رفته

تنهای تنها

وای بازم همون درد

نه ساعت 4

دیگه تنها نبودم

یکی بود که با حرفاش روز خوبم بد کرد

اما من هنو رو حرفم هستم و خواهم ماند

ی زندگی تازه

زندگی بی تو

زندگی با تو

زندگی با یاد تو

بدون یاد تو

مهم نیست

زندگی با خودم

................................................................................

یک خاطره

من و یک خاطره

دیروز امروز فردا

دیروز را نمیخوام

امروز را هم

من در پی فردایم

فردایی روشن

دیروزها یادم میاید

هنو باور نکردم تو رفتی

حتی رفتنت شادم کرد

هنوز برای تو خود را زیبا میکنم

همونطور که تو میخواستی

یادم رفت

تو اینگونه نمیخواهی

و من.............

یک حسرت

یک آه

یک لبخند

لبخندی از تمام وجودم

لبخندی که ........

برای که مینویسم؟

برای چه مینویسم؟

هیچ کس

هیچ چیز

کلمات از ذهنم عبور میکنن

چه بی حیایند

اما برای من زیبایند

فقط برای من

این کلمات بی مخاطب زیبایند

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 22:11 توسط یلدا| |

روزها به سرعت باد میروند

عمر من تمام میشود

اما من هنو نمیدانم

نمیدانم که این روزها برنمیگردند

برنمیگردند تا جبران شوند

پس چرا بازهم مانند گذشته

مانند گذشته مینویسم

چرا من اینجا مانده ام

جرا منتظر دستانیم که مرا بلند کند

 چرا خودم به تنهایی نمیتوانم

یعنی پیر شده ام؟

یا هنوزر در کودکیم مانده ام؟

چرا نمیتوانم

نمیتوان بلند شوم و دستی به زندگیم بکشم

چرانوروز زندگی من نمیشود؟

چرا برای خانه تکانی اماده نیستم؟

از چه میترسم

از که؟من حتی خودم را فراموش کردم

از خودم نیز میترسم

میترسم که مرا تنها بگذاردو برگردد

برگرددو منرا تنها بگذارد

من توان رفتن ندارم

اما نه باید رفت

اینجا کسی نیست

هیچکس

مرا یارا نیست..............

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 22:34 توسط یلدا| |

و خدایی که درین نزدیکیست......

پس چرا حسش نمیکنم؟

چرا مدتهاست مرا تنها گذاشتی؟

فاصله بین ما زیاد شده

نمیدونم چند ماه

چند روز

چند دقیقه یا ثانیه

 اما میدونم به سال نمیکشه

نمیگم سالهاست مرا تنها گذاشتی و.......

میگویم ماههاست

حتی مرا نمیبینی

من نیستم؟

من حتی نمیدانم حال من خوب است یا بد؟

هیچکس از بودن با من لذت نمیبرد

اون میگفت این جمله یادت نره

از رگ گردن به تو نزدیک تره

 پس کجایی؟

چرا وقتی که فقط دلم میگیره بزور میارمت پایین

مینشونمت پای حرفام

اما با ی ترس

نمیدونم چرا

میخوام باهات حرف بزنم اما.....

ازین.....ها متنفرم

ای کاش کسی توی این دنیای مجازی منو نمیشناخت

ای کاش هویتمو نمیدونست

تا بگم.....یعنی چی

تنفر حس جالبیه و تجربه شیرین

متنفر از همه کس

ولی منتظر

منتظر............

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 21:15 توسط یلدا| |

وقتی که تنهام

همچی تو فکرمه

فکرای خوب. بد. شیطون

 تو.اون

اره اون

حتی نمیدونه شب و روز تو فکر منه

انگار بعضی اوقات منم تو فکرشم

میشه فهمید.

 وقتی که تنهام

فکر میکنم حس اون چیه

معنی حرفاش چیه

چرا حرفاش ساده نیست

بقول خودش گلدار

چرا من نمیفهمم

چرا برداشتم اونیه که خودم میخوام

بعضی اوقات

حس تنفر تو من موج میزنه

قدیما تنفر واسم معنا نداشت

حالا دوستی و دوست داشتنه که معنا نداره

جالبه

ادما چقد عوض میشن

چرا این روزا من بد شدم؟

عین هیولا

اره تو ایینه اینو دیدم

حتی حافظم فهمید

همش فکرای ناجور میکنم

اره باید عوض شم

زوده زود

اما تو سد راه منی

چرا ی سیل نمیاد تا تو بری؟؟؟

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:51 توسط یلدا| |

روزهاست در فکر منی

بی انکه بخواهم

بزور وارد حریم خیالاتم میشوی

چرا؟

چقد عوض شدی؟

حرفای جدید میزنی؟

خودت را خسته نکن

من مدتیست که نمیشنوم

مدتهاست از ان روز شوم

روزهای شوم

که دیگر نمیشنوم.

من نگرانم

دلشوره دارم

بی حوصله ام

چرا....................

روزهاست درفکر اینم که چرا

که چرا من این شدم؟؟

باز هم تو

نمیخواهم گوش دهم

وای

کاش کسی حرف مرا بفهمد

کاش

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 21:23 توسط یلدا| |

مدتیست که دلم گرفته

حتی انگشتانم خجالت میکشند چیزی بنویسند

 گیج گیجم گیج تراز چیزی که فکرش را کنی

تو همه چیز را خراب کردی

من ماندم و

دستانی که به دست هایی  عادت کرده

گوشی....

چشمی.....

قلبی که دیکر طاقت چیزی ندارد

من دیگر از نگاه مردم خجات میکشم

چون تو همه چیز را بر باد دادی

 خیانت خوب است

تو میفهمی چیز هایی را

اینکه بودنت ازار دهنده است

مدتی حس من اینست

من تمام شده ام

تو تمامم کردی نفرین بر تو

اری نفرین بر تو

این را از خدا میخواهم

به دردم دچار شوی

اگر تو نبودی

اگر

زندگی من این نبود

تو قلب بچه ای را به بازی گرفتی

اری بچه ای

ان بچه من بودم

خدایا شکرت که فقط قلبم را میخواست

خدایا شکرت

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 21:38 توسط یلدا| |

ی مدت که وبم نمیزاشتین باز شه حالام قالبش عوض کردین؟؟؟

حیف که حس و حال ندارم وگرنه میرفتم دعوا 

امروز 2تا سالگرد دارم

یکی تولدمه رفتم تو22سالگی پیر شدما

دومیش سالگرده ی دیونگی که...... ی دیونگی که هنوز پاش هستم.

ولش خواستم مدل وبم عوض شه از متون ادبی یکم  فاصله بگیریم دست نوشتم اضافش کنیم

اما با ی شور و حال دیگه تا بعد امتحانات بای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 11:47 توسط یلدا| |

تو هستی تو رویا

تو هستی تو قلبم

ولی رفتی و ندیدی حال خرابم

توی این دنیا توی این عالم

زندگی بی تو برام معنا نداره

همه اون عشق و محبت حس این دل پاک من

چرا زیر سایه یک شب عشقمون از یادت رفت

گله دارم از تو خدایا

چرا شد عشق از ما جدا

شب و روز از دوریش بسوزم

تن من دیگه نایی نداره با زندگی کاری نداره

من با اشک شب و روز برا برگشتنت دس به دامن خدام

میبینم که انگار نیس تو قلبت احساس نمیخوای برگردی پیشم......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 18:1 توسط یلدا| |

چرا صدایم کردی؟

      تو که میدانستی ترک خورده ام

 

       چه شبی بود

چه موجی داشت

                             نه...

 

آرام بود...

 

چشمانت را میگویم

همه با هم ..................... من با تو

فقط یک   با   میان ما مانده برای همرنگ شدن

 

چه رسمیست؟

چه رازیست؟

 

 میان نگاه تو و قلب من؟

 

سبک شد

خالی ماند کوله بارم

تو برداشتی رفتنیهایش را

تو که میدانی

تا نسپاری مرا ،رها و آزاد نمیروم

 

   باز چرا صدایم کردی؟

 

کشان کشان

اشک ریزان...

برگرداندم غرورم را

 

بشکن غرورت را...چه زیبا میشوی

 

                                چه زیباتر...

تو بهتر میدانی منظورم را

 

رفته بودم تا دوریش فراموشم شود

چه زیبا نوشتی برگردم

چه با احساس

                      اوهوم...

 

سه نقطه !!! و گیومه ای که نوشته شد برای ماندنم

 

ای کاش سطر بعدی باز باشد

  

     هم اکنون... !!!

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 21:54 توسط یلدا| |

خــــــــــــــــدایا

حرف دلم سنگین و دلم کم طاقت

شکستنم را میبینی و سکوت اختیار کردی فریاد بی صدایم را
 
 بغض گلویم را

و بازهم سکوت

چه رازیست در این سکوت بی پایان
 
خــــــــــــــــــــــــ ــــــــدایا

خسته و شکسته شدم اسمانت راجستم شاید برایم پناهی باش
د
اما اسمانت هم برایم غرشی کرد و گریست

و باز در پی جایی امن جدا از ادمیان بودم ...

به دریا رسیدم خواستم به پاکیت قسم خواستم به بودنت قدم بگذارم

اما با خروشی به ساحل پرتاب شدم

دلــــــــــــــــــم اره خدایا دلم

شد پناهم در بی پناهی جایی که تو بودی من غافل

خــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــدایا

چگونه باید با تو بودن را خواست

چگونه فریاد کنم

عمر را نمیخواهم این زندگی این خاک این اسمان و دریا را نمیخواهم
..

همگی مرا پس زدندو خندیدند

به پاهای خسته ام به اسمان چشم هایم به قلب دریایی ام

و فقط خود رادیدند و بس
 

خــــــــــــــــــــــــ دایا من فقط تورا میخواهم
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 21:53 توسط یلدا| |

میدونم محاله با تو بودنو به تو رسیدن

میدونم که خیلی سخته دیگه خوابتو ندیدن

رفتنت مثل یه کابوس

زندگیم مثل یه خوابه تو کویر آرزو هام تو را داشتن یه سرابه

رفتنی میره یه روزی

من از اول میدونستم کاش نمیشدم خرابت

کاش میشد کاش میتونستم

تو بدون تا  ته جاده یه کسی چشاش به راهه

اونی که مثل یه پاییز تک و تنها بی پناهه

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:7 توسط یلدا| |

Design By : Night Melody